تبليغاتX
برهنگی در روز آخر
دنیا خوابی است که باید در آن زندگی کرد

صد در صد من هم شک دارم.

من شک دارم که ما تنها ساکنان این عالم پهناور باشیم. این همه ستاره که خورشید ما، یکی از کوچکترین آنهاست. این همه سیاره و کهکشان وسیاه چال. آن وقت ما فکر می کنیم که تنها موجودات این عالم پهناور هستیم.

من به گفته های کسانی که بشقاب پرنده ها را خیالی می دانند، واقعا شک دارم. به نظر من بشقاب یا کاسه های پرنده، واقعا در آسمان پرواز می کنند و شاید هم ما آنها را می بینیم، ولی از بس توی تی وی تبلیغ می کنن که اینا ستاره و ماهواره فضایی هستن، کسی توجه نمی کنه. تا به حال چند بار شده توی خیابون، به آدمای عجیب و غریب بر خورد کرده باشین؟  یا با کسانی برخورد کرده باشین که ادعا می کنن فضای هستن؟ ولی از بس توی تی وی اینا رو دیوانه و روانی معرفی کردن، کسی توجهی نمی کنه.

من شک دارم آب فقط توی زمین پیدا شده و حتی شک دارم که پای سرهنگ آرمسترانگ به ماه رسیده باشه. این هم یه فیلم هالیوودی بوده که عمو سام ساخته. من شک دارم که حتی زمین واقعا گرد باشه که واقعا هم نیست. حداقل کاملا دایره ای شکل نیست. می خواهم مثل دکارت بگویم که من شک می کنم، پس هستم...

پی نوشت:

با مطلب اخیر وبلاگ وب گپ هم موافق هستم. البته اگه چیزی بگم، می گن که منظورم خودم بوده ولی واقعا به این جریان شک دارم. لینک مطلب رو می ذارم.

http://www.webgap.blogfa.com/post-45.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:17  توسط نگار فرهمند  | 

نه نه نه، یک لحظه صبر کنید. من امکان ندارد که بتوانم این مسئله را قبول کنم. نه، محال ممکن است. حرفش را هم نزنید. حتی فکرش را هم نکنید، نه، هرگز...

من دوباره حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی به گذشته برگردم. شاید در گذشته این فکر را داشتم ولی حالا دیگر نمی خواهم این ماجرا تکرار شود. به قول بیلی وایلدر که در پاسخ سوال مشابهی که کامرون کرو مطرح کرده بود، پاسخ داد: اصلا نمی خواهم که دنیای دیگری هم بعد از این دنیا باشد. آنقدر آدم مزخرف و عوضی در این دنیا دیده ام که اگر قرار باشد در دنیای دیگری هم آنها را ببینم، فاجعه می شود.

البته من نقل قول کردم و عین کلمات بیلی عزیز را ننوشته ام. مسئله در این است که دیروز رفته است، و فردا اینجا نیست. تنها کاری که ما می توانیم انجام بدهیم این است که سعی کنیم،  فردا را روزی متفاوت کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:13  توسط نگار فرهمند  | 

وطن شما کجاست؟ شاید شما هم جزو همان دسته ای باشید که مادر میهن و سرزمین و یک مشت خاک و استخوان و مرده، دلبسته باشید. وطن شما کجاست؟ شاید شما هم جزو همان دسته ای باشید که یک مشت خاک بی ارزش، برایتان از جان انسانها با ارزش تر است.

شاید من هیچ جنبه مثبتی در زندگی ام نداشته باشم (جمله ای که دیشب نوشین با صدای بلند به من گفت که فکر می کنم حتی اوباما هم آن را شنبده باشد) اما مطمئنا یک نکته مثبت دارم و آن بی ارزش بودن وطن پرستی و خاک پرستی و مرده پرستی است. وطن من جایی است که در آنجا احساس آرامش کنم. هم زبان ندارم که ندارم، محبت کم شده که کم شده (که اصلا هم این طور نیست، فقط مسئله این است که محبتهای آنجا رنگ ریا و تظاهر و دروغ ندارد) مسئله این است که من سرزمینم را خودم می سازم و آن را طوری می سازم که خودم می خواهم. سرزمین من، جایی است که بتوانم نفس بکشم، فریاد بزنم، جایی که بتوانم مشکل داشته باشم و کسی فریاد نزد که تو نباید مشکل درست کنی (این خطاب به خاله مهشید بود) من که حاضر نیستم به خاطر چند خطی که چند نفر که من هرگز آنها را ندیده ام و نخواهم دید، دور یک سرزمین کشیده اند، نسبت به یک وجب خاک تعصب داشته باشم.

پی نوشت:

عاشق این جمله هستم. کشور من آمریکاست، ولی شهر من، پاریس است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:54  توسط نگار فرهمند  | 

باز هم یک دعوای دیگر... باز هم یک دعوای لفظی دیگر... باز هم یک دعوای احمقانه دیگر... باز هم نوشین.

بله، نمی دانید چقدر بد است که یک خواهر بزرگتر، چپ و راست برود و از تجربه هایش در زندگی برایت سخنرانی کند و مدام هم خودش را اینگونه نشان بدهد که همه چیز فهم است. بله نوشین خانوم، همه ما دستهایمان را بلند می کنیم و بلند فریاد می زنیم تا همه حتی در نیویورک هم بدانند که تو خواهر عاقل هستی و من خواهر دیوونه. تو همیشه تصمیمهای درست می گیری و من تصمیمهای اشتباه.

از من بشنوید و باور کنید، بعضی از این نوشین ها، لج آدم را بدجوری در می آورند. حالا به حسابت می گذارم. تا اینجا شدیم سه به یک به نفع تو. ولی کم نمی آورم. بدتر اینکه وسط دعوا، خاله مهشید هم پیدایش شد و انگار نه انگار که تا دیروز، یک تنه همه مشکلات اروپا و آمریکا را به دوش می کشید، ناگهان تبدیل شد به مجسمه نصیحت و موعظه.

بی خیال، اصلا اهمیتی ندارد که بخواهم خود را برای او ناراحت کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:21  توسط نگار فرهمند  | 

مدتی است از فیلمهایی که می بینم چیزی ننوشته ام. بنابراین این پست درباره فیلم تازه ای است که دیده ایم. آگوست راش، فیلمی که به نظرم فیلمی درباره زندگی، موسیقی و عشق است. جمله اصلی و کلیدی فیلم برایم بسیار با معناست. موسیقی همه جا هست، تنها کاری که شما باید بکنید، این است که گوش کنید.

به نظرم نه تنها موسیقی، که حتی زندگی و عشق هم همه جا هست، کافی است نگاه کنیم و ببینیم. کافی است گوش کنیم، کافی است بو کنیم.

گاهی وقتها فکر می کنم که اگر پیش مثلا پدر یا مادرم زندگی نمی کردم و اگر نمی دانستم که آنان چه کسی هستند و اگر اتفاقا یک روز یا شب از کنارشان در خیابان رد می شدم، آیا حسی در من به وجود می آمد که این زن و مرد، با بقیه زنان و مردان در خیابان فرق دارند؟ آیا اگر حافظه ما (همان ماجرای پارادوکس حافظه) از دست برود و پدر و مادرمان به دیدنمان بیایند، هیچ حسی نسبت به آنان نداریم؟ آیا آدم فقط یک سری مویرگ و عصب است یا چیزی فراتر از آن هم وجود دارد؟

اینها سوالهای است که بعد از دیدن آگوست راش به من هجوم آورد.

پی نوشت:

1.       از بازی رابین ویلیامز در این فیلم نگذرید. تقریبا شبیه نقش فاگین در فیلم الیورتویست است. رابین ویلیامز که می تواند به شانزده لهجه مختلف صحبت کند، نشان می دهد که می تواند نقشهای منفی را هم به خوبی بازی کند. هر چند هرگز نمی تواند آن لبخند و نگاه پر از شرم و حیا را پشت هیچ چهره ای پنهان کند. رابین ویلیامز (البته نه آن رابین ویلیامز خواننده که مدتی هم عضو گروه  take that بود) یکی از بازیگران محبوب من است.

2.       تقریبا همه موسیقی های فیلم را از طریق اینترنت دانلود کرده ام و دو شبی است که در فضای موسیقی فیلم فرو رفته ام. موسیقی فیلم را هم از دست ندهید. خصوصا آهنگ   Raise it up مربوط به قسمت ورود به کلیسا که فوق العاده زیباست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:20  توسط نگار فرهمند  | 

نکته اول. یکی از دوستان وبلاگی، پرسیده بود که چه چیزی به پدرش هدیه بدهد و از آنجا که دست من در کار است (به خاطر تولدهای آبان ماه) خواسته بود که او را راهنمایی بکنم. دیدم بد نیست مطلبی که برایش نوشته ام را در اینجا بیاورم. برایش نوشتم:

 در مورد تولد هم نگران نباش، حتما تا اون روز ایران سل یه سرویس جدید راه اندازی می کنه که اگه کسی برای پدرش یه سیم کارت بخره، یه سیم کارت جایزه به برادر و خواهر زنش هم می دن و اگه پدرش با عموش یه تماس در همان روز بگیره، بیست هزار تومان شارژ رایگان می گیره و تازه اگه عموش بتونه با شارژ شگف انگیز خطش رو شارژ کنه، همه پسر خاله هاش می تونن از تخفیف بیست و هفت درصدی پسر خاله ها استفاده کنن.

برای تولد مهناز، آهنگ محبوبش رو نواختم و برای تولد مامان، یک ساعت بوسیدمش. این خیلی بهتر است تا اینکه جیب مغازه دارها را پر کنیم و در انتها، به هیچ چیزی نرسیم.

با تشکر از وبلاگ سانتائه.

نکته دوم. تولد دو سالگی وبلاگ کاسنی است. یکی از محبوب ترین وبلاگهایی که می خوانم. مدتی است که می خواهم نقدی بر وبلاگ کاسنی و عباس عزیز و دوست داشتنی بنویسم ولی فکر می کنم با این مناسبت باید خیلی سریعتر نظرم را بگویم. عباس عزیز، شروع وبلاگ نویسی اش را به خاطر توکا عنوان می کند ولی به عقیده من مثل فیلم آژانس شیشه ای و بعد ظهر سگی که هر کدام فیلم خودشان هستند و هیچ ارتباطی با هم ندارند، عباس هم توانسته از توکا فاصله بگیرد و درطول این دو سال، سبک نگارشی خودش را پیدا کند. اعتراف می کنم که حدود چند ساعت زمان برد تا پی نوشت همه پست های وبلاگش را بخوانم و از همه آن پی نوشتها لذت بردم. نگاه پر از طنز عباس عزیز، با هوشمندی و صراحت نوشته هایش، به راحتی من را جذب می کند. خصوصا وقتی که درباره جنس ضعیفه می نویسد و ظاهرا می خواهد با این طعنه ها، کمی بیشتر توجه همین ضعیفه ها راجلب کند. (هر چند ظاهرا در این کار موفق است) نکته مهم، این است که بیایید دعا بکنیم که عباس عزیز، از خستگی دست بردارد. مگر یاس و بقیه بچه ها چه کاره هستند؟ یه سفر شمال با ماکسیما ردیف کنند و عباس را چند روزی به شمال ببرند یا بهتر است دست به دست هم شویم و یک کارواش برایش بخریم تا جلوی درش یک تابلوی بزرگ بزند که: ورود ضعیفه ها خصوصا با سگ یا هر گونه حیوان خانگی و جنگلی، ممنوع. امید وارم عباس عزیز، دوباره به نوشتن بازگردد و این بار به جای هر چهار روز یک پست، هر روز یک پست جدید بنویسد.

نکته سوم. از نوشته های خوب بوف عزیز در مورد طبقه های اجتماعی بسیار تشکر می کنم. فکر می کنم توجه به طبقات اجتماعی، می تواند خیلی به ما کمک بکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط نگار فرهمند  | 

خب، من فکر می کنم همینطور باشد. انگیزه این پست، مطلبی است که در جدیدترین پست وبلاگ آبی تیره به روز شده است.  واقعا چه کسانی وبلاگ می زنند و از وبلاگها دیدن می کنند؟

به نظر من، اکثر کسانی که وبلاگ می زنند و به وبلاگها سر می زنند، از طبقه متوسط و متوسط رو به بالا از نظر اقتصادی هستند. افراد طبقه بالا و البته زیر متوسط چندان اعتنایی به وبلاگ نویسی ندارند. طبقه بالا به دلیل مشغلات خاص خودشان و طبقه پائین به این خاطر که باید به دنبال سیر کردن شکم باشند.

اما دیگر چه طبقاتی را می توان در این گروهها قرار داد. طبقات بالای فرهنگی و قشر فرهیخته هم به وبلاگ نویسی تمایل ندارند (البته احتمالا فقط در اینجا که ما زندگی می کنیم) چون همیشه خودشان هستند و یک مشت آدم که دست بوسی آنان را می کنند و واقعا دیگر چه نیازی به وبلاگ!؟ قشر متوسط و متوسط رو به بالای فرهنگی و فرهیخته هم طبیعتا به وبلاگ نویسی رو می آورند. شاید برای اینکه بهتر دیده شوند. زیرا وبلاگ نویسی، یک فرصت است. فرصت اینکه شما ممکن است دیده شوید. شما هم بساطتان را در این دهکده و بازارچه جهانی پهن می کنید و چه بسا خوانندگانی بیابید.

اما به هر حال، همیشه استثنا هم پیدا می شود. من  فرد فوق العاده ثروتمندی را می شناسم که در طول شبانه روز، شانزده ساعت از وبلاگ گردی و فیس بوک دست نمی کشد و البته عکس این ماجرا را هم دیده ام. خود من هم حتما یک استثنا هستم که در حال نوشتن این مطلب می باشم.

اما جذابیت وبلاگها (خصوصا در جایی که ما زندگی می کنیم) برای من این نیست که ما خودمان نیستم. چون در زندگی اجتماعی، هیچکداممان (خصوصا در جایی که ما زندگی می کنیم) خودمان نیستم. جذابیت وبلاگها در این است که ما می توانیم حتی برای چند لحظه، خودمان باشیم و حرفهای خودمان را بزنیم و با بازگشت به زندگی اجتماعی، مجددا می توانیم ماسک دروغ و تظاهر و ریا را به چهره بزنیم و چیزی باشیم که حداقل خودمان نیستیم. حداقل من که این چنین وبلاگهایی را در اینرنت می خواهم و لذت می برم. جالب این است که نویسنده وبلاگ آبی تیره، یکی از همین وبلاگها با شخصیت حقیقی است. وبلاگ کاسنی، وب گپ، ویولت، توکای مقدس و .... وبلاگهایی که با شخصیت حقیقی می نویسند و احتمالا حرفهایی را می زنند که در زندگی واقعی نمی توانند بزنند.

پی نوشت: ۱. همانطور که می بینید، حالم کاملا خوب است.

۲. لینک مربوط به پست وبلاگ آبی تیره را در اینجا می گذارم.

http://mra-weblog.blogfa.com/post-61.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:10  توسط نگار فرهمند  |