رمز بقاء اینکه هیچ وقت وارد جنگ نشی، به خصوص با خودت...
من به این جمله اعتقاد دارم. کسی نمی تونه با خودش بجنگه و زندگی کنه. هر کسی باید هر جوری که هست، خودش رو قبول کنه و دیگران رو هم همون جوری که هستن بپذیره. جنگیدن هیچ ثمری نداره، برنده و بازنده نداره، هر دو طرف جنگ، به یک اندازه شکست خوردن. این جنگ، وقتی تبدیل به یه کابوس میشه که با خودت بجنگی.
هر انسانی یک سری نیازهایی داره که برای به دست آوردنشون، نباید با خودش بجنگه. نمی دونم چرا یه عده فکر می کنن که لذت ،یه جور گناهه؟ به عقیده من، سرکوب خواسته ها ونیازها، در واقع اعلام جنگ به خودت آدمه و این کار، کاملا عبث و اشتباهه.
ما در پذیرفتن خود و نیازهامون می تونیم به آینده برسیم.
تشکر: از نیکلاس کیج برای بازی در فیلم ارباب جنگ.
دیالوگ: می دونین وارث دنیا کیا هستن؟ فروشنده های اسحله. چون بقیه در حال کشتن همیدگه هستن.
پی نوشت: می خوام بخشهای جدیدی به پست های وبلاگ اضافه کنم.
سری به کمد لباسهای خودتان بزنید و درباره لباسهایی که دارید، کمی فکر کنید. چه چیزی می بینید و متوجه چه نکته ای می شوید؟ این همان مسئله ای است که این بار درباره مد و فشن مطرح خواهم کرد.
نکته ای که بسیار قابل توجه است (خصوصا در مورد دختران و زنان) این است که لباسهای زیادی را می خرند، تا فقط یک شب استفاده کنند. و این هیچ ربطی به ایران و جهانی که در آن زندگی می کنیم، ندارد. فرضا کیت وینسلت (که روز به روز در حال چاق شدن می باشد) هم که بخواهد جایزه اسکارش را بگیرد، طراح لباس معروفی می یابد تا برای شب مراسم (فقط برای همان شب) یک لباس برایش طراحی کند. اما این یعنی چه؟
این جنبه درونی مد و فشن را برای ما آشکار می کند. مد و فشن، جنبه مصرف کنندگی دارد. شما هرگز نباید توقف کنید، بلکه همیشه باید رو به جلو بروید. مهم نیست چیزی در دست دارید یا نه، چون اگر هم طرح جدیدی نداشتید، دوباره طرحهای قدیمی را با اندک تغییری ارائه دهید.
بنابراین در اینجا، شما در یک چرخه تولید و مصرف قرار دارید. دیگران به عنوان تولید کننده و شما و ما به عنوان مصرف کننده. این دو گروه، هر دو به هم وابسته هستند.
به جز این، کمد لباسهایی که داریم، جنبه فرهنگی و نگاه ما به دنیا را هم نشان می دهد. مثلا رنگ، حجم، اندازه وطرحهای روی لباس، نشان دهنده نگاه اصلی هر دوره، نسبت به زندگی است. حیف که هگل عزیز ما زنده نیست تا ببیند که این روح دورانی که او از آن سخن می گفت، چطور در بوتیکهای لباس و برندهای معروف، جلوه گر شده است.
تشکر: از مریم تشکر می کنم که برای خرید عصر امروز، با من همراه شد.
پی نوشت: 1. فکر می کنم که این پست، کمی سنگین و تخصصی شد که امیدوارم خسته کننده نشده باشد.
2. بحث خوبی درباره پست قبلی در بخش کامنتها به وجود آمد که جای تشکر دارد. خصوصا مثل همیشه از بوف عزیز. (کاسنی به عنوان پیشگوی بزرگ از سوی ما مفتخر می گردد) ظاهرا بعضی از بازدیدکنندگان و کامنت گذاران این وبلاگ هم دلشان برای نظرات بوف تنگ می شود که اگر چند روزی خبری از او نشود، سراغش را می گیرند. آن بحث، حتما ادامه دار خواهد بود.
3. تشکر ویژه از زنده ( بی هویت ) سارادونیست، اما ای کاش حداقل آدرس وبلاگش را می گذاشت تا می توانست پاسخ خودش را هم بشنود.
هیچ شکی ندارم که اگر من در آمریکا به دنیا می آمدم و بزرگ می شدم، صد در صد جمهوری خواه می شدم. من هیچ علاقه ای به تیم رابینز و سوزان ساراندون و مایکل مور ندارم که بخواهم تبلیغ دموکراتها را انجام بدهم. بوش البته خیلی ابله بود ولی تنها کسی بود که می توانست رو به همه دنیا نگاه کند و بگوید که یا با ما هستید و یا با تروریست ها.
به هر حال، موضوع در مورد حکم اعدام است. من موافق صد در صد و بدون شک اعدام خصوصا در مورد کسانی که به دختران و زنان تجاوز می کنند، هستم. و به نظر من، نباید فقط اعدامشان کنند، بلکه ابتدا باید همه آن شکنجه ها و سختی هایی که به دختران و زنان وارد می کنند را بچشند، بعد اعدام شوند. این یعنی عدالت. وگرنه با احترام اعدام کردن و عکسشان را در روزنامه ها چاپ کردن که عدالت نیست. یعنی هیچ واژه ای به اندازه عدالت، پوچ و بی معنی نیست وقتی شما در صفحات روزنامه ها، با تیترها و خبرهایی روبرو می شوید که حتی حیوانات هم این کارها را انجام نمی دهند.
به نظر من همه دختران و زنان، باید اسلحه داشته باشند و هر مرد عقب افتاده ای خواست کوچکترین دست درازی بکند، یه گلوله وسط پیشنویش بکارن. بالاخره یه روز، یه بارون واقعی می یاد و همه این کثافتا رو از توی خیابونا جمع می کنه.
تشکر: از پل شریدر.
پی نوشت: شاید هم به این خاطر باشد که برای بار هزارم، فیلم راننده تاکسی رو دیدم. تراویس، شخصیت محبوب منه.
بهترین و بدترین خصوصیت اخلاقی شما چیست؟
این سوالی است که یک روز من را به خود وادار کرد. بنابراین یک کاغذ سفید جلوی خودم گذاشتم و سعی کردم که درباره اش بنویسم. ماحصل چیزی که نوشتم، چیزی است که در اینجا می آید.
بدترین خصوصیت اخلاقی من، غرور است. من دختر مغروری هستم. این را از هر کسی که چند روزی را با من گذرانده است، شنیده ایم. عبارات تو از بالا به همه نگاه می کنی، نگاه کاملا طبقاتی به همه چیز داری، نژاد پرستی، آنارشیست مخرب جامعه هستی، برایت داشته هایت مهمتر از نداشته هایت است، برای من بسیار آشناست. خود من هم کمی به این مسئله اعتراف می کنم. بله، متاسفانه من کمی... کمی بیشتر از کمی... حالا شاید هم کمی زیاد... باشد، خیلی خیلی مغرور هستم و این اصلا چیز خوبی نیست. گاهی وقتها سعی می کنم این غرور کاذب را کنار بگذارم و با بی آر تی در سطح شهر تردد کنم. البته این فکر، فقط در عصرهایی که دیوانه می شوم، به سراغم می آید.
بهترین خصوصیت اخلاقی من، غرور است. بله، من دختر مغروری هستم. اجازه نمی دهم هر کسی که از راه برسد، بخواهد جلوی من شروع به صحبت کردن درباره هنر و نقاشی و مد بکند. اجازه نمی دهم هر کسی از راه برسد و بخواهد شروع به نصحیت کردن من بکند. اجازه نمی دهم کسی من را برنامه ریزی کند. من تاوان اشتباهات زندگی خودم را می دهم ولی حاضر نیستم امتیازات پیشنهادات دیگران را بپذیریم. من آن طور که بخواهم زندگی می کنم. بله، من دختر کاملا مغروری هستم. هرگز حاضر نیستم با کسانی که هیچ هویتی ندارند، هم کلام بشوم. (التبه به جز در مواقعی که در کابوسی به نام جمع خانوادگی حاضر هستم)
تشکر: از نارنگی تشکر می کنم. چون میوه محبوب من در این فصل است.
پی نوشت: از آنجایی که در حال خوردن بیسکوئیت ساقه طلایی بودم، هوس کردم ساوه شمشکی را ساقه شمشکی بنویسم. این را به خاطر پست قبلی توضیح دادم. سونامی را هم سومانی نامگذاری کردم، به این دلیل که نشان بدهم هیچ ستاره ای از مدار خودش خارج نمی شود اگر ظاهر و شکل کلمات را به دلخواه تغییر بدهیم. گفتم که، این غرور کار دست من می دهد.
واقعا این جریان زندگی چه کارهایی که نمی کند. مثلا تا همین چند صد سال گذشته، با شروع فصل سرما و بارش برف، همه ناراحت بودند و گریه و زاری می کردند که با این سرما چکار کنند. درست برعکس این ماجرا، در مورد تابستان بود. که حالا با این گرما چکار کنیم.
اما یک نگاه گذرا و سطحی به شرایط فعلی، نشان می دهد که چگونه زیر ساختهای اقتصادی و اجتماعی (چقدر سطح بالا حرف می زنم) همه شرایط و دیدگاهها حتی نسبت به سرما و گرما را تغییر می دهد.
خبری که واقعا از شنیدنش خوشحال شد. شروع به کار و بازشدن پست دیزین بود. نکته جالب در همان نکته ای است که به عنوان نکته مهم گفتم. حالا سرما و بارش برف، باعث خوشحالی است و همه خواستار این هستند که بیشتر برف ببارد و هوا سردتر شود.
به نظر شما در آینده چطور خواهد شد؟ مثلا ما در مورد سرطان، ایدز و آنفلونزا نوعی ای، در حال حاضر بسیار نگران هستیم. اما شاید دویست سال بعد، برای تنوع هم که شده، هر کسی به دلخواه به یکی از این بیمارها دچار شود تا از روزمره گی و تکرار سلامتی و خوشی، جدا شود.
تشکر: از کلهرها و ساقه شمشکی ها تشکر می کنم. البته فامیلهای دیگری هم هستند که مطمئنا از فامیلها و خانواده های سببی کلهرها و ساقه شمشکی ها به حساب می آیند. اگر طوفان نوح هم بیاید یا سومانی هفتاد ریشتری دنیا را تکان بدهد، کلهرها و ساقه شمشکی ها از اسکی و پیستهای اسکلی، تکان نخواهند خورد.
من که دیگر نمی توانم این همه تظاهر را تحمل کنم.
مسئله به میهمانی امشب مربوط می شود و حضور تنها کسی که من چندان تمایلی برای دیدنش ندارم، ولی متاسفانه همیشه جلوی من سبز می شود. ماجرای من و شهره، به زمانهای خیلی دور بر می گردد. در واقع، ما دو رقیب زمان کودکی هستیم. هر چند این رقابت مسخره، در همان اوایل از طرف من لغو اعلام شد.
شهره که بسیار هم به شهره شدن علاقه دارد، مستقیم به چشمهای من زل زده بود و از نیروانا و رسیدن به هماهنگی و اتحاد کامل با طبیعت و خام خوار شدن صحبت می کرد. بعد هم به تعالیم اوشو رو آورد و از تناسخ و اثبات علمی و عملی آن گفت. مراسم فال قهوه و طالع بینی چینی و هندی و مریخی هم که از بازیگران ثابت دنیای او بودند. خلاصه اینکه نمی دانم من را چه فرض کرده بود که می توانست اینگونه ادعا کند.
در تمام مدت من فقط یک لبخند احمقانه را روی چهره ام حفظ کرده بودم و سرم را بی جهت تکان می دادم. و مدام هم با خودم فکر می کردم که تا چند وقت دیگر می توانم این لبخند احمقانه را حفظ کنم. نکته جالب در مورد شهره این بود که تا همین چند سال پیش، از آهنگهای بندری و سینما ناهید و شوی عربی، چیز بیشتری نمی فهمید حالا نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که یک شبه، این چنین متحول شده است. به قول آن ضرب المثل معروف هالیوودی، موفقیت یک شبه، سی سال طول می کشد.
اما من یک تئوری دیگر هم درباره حرفهای شهره داشتم. چیزی که به آن خیلی اعتقاد دارم. اینکه اگر شما اجازه صحبت کردن به آدمهایی مثل شهره بدهید، خیلی زودتر درجه حماقتی که از آن برخوردار هستند، معلوم می شود و این کمک بزرگی به همه و حتی همه بشریت و انسانیت و درختها و نسلهای منقرض شده حیوانات می کند.
تشکر: تشکر می کنم از تماس مریم که باعث شد سخنرانی یک ساعته شهره قطع شود و من به حالت کما فرو نروم. البته شاید هم به شهره کمک کرده باشد. چون کم کم داشتم قانع می شدم که هر چه زودتر خفه اش کنم.
به من بگویید که به چه طور موسیقی گوش می دهید، تا به شما بگویم که چطور زندگی می کنید. من به این جمله اعتقاد دارم و حداقل در مورد خودم و اطرافیان نزدیکم، کاملا صدق می کند.
مهناز به جزهای ملایم علاقه دارد و نوای مایلز دیویس را به هر چیزی ترجیح می دهد. اساسا به سبک دکوراسیون و دیزاین دهه سی، چهل و پنجاه آمریکایی علاقه وافری دارد. عاشق اکسپرسیونیسم انتزاعی است و از دیوونه بازی با رنگ خوشش می آید.
اما من، عاشق راک اند رول هستم. شعار من همیشه این است که راک اند رول هیچ وقت نمی میرد. خواننده محبوب من، جان بون جووی است. طبیعتا آرزوی راک استار شدن، هنوز هم با من است.
سوسن جون از موسیقی رپ خوشش می آید و طبیعا نحوه رفتار، گفتار و روابطش هم برگرفته از همین فرهنگ و موسیقی است. مثلا اینکه شدیدا گرفتار و علاقه مند به زندگی روزمره است که خاستگاه رپ هم از همین زندگی روزمره بلند می شود.
و اما خاله مهشید عزیزتر از ... حالا نمی دانم عزیزتر از چه کسی است و اصلا عزیز هست یا نه... در هر صورت، خاله مهشید در دوره های مختلفی از زندگی، به موسیقی های مختلفی گوش می داده است. مدتی تار به دست می گرفت و در عوالم عرفانی سیر می کرد. مدتی هم ویلون به دست گرفت و سعی کرد به شیوه هنرمندان اروپایی، با ویلون، یک دنیای بهتر بسازد. جدیدا هم پیانو را امتحان کرده است. و این دقیقا همان کاری است که در زندگی اش، و در همه موضوعاتی که در زندگی اش وجود دارد، کرده است. من که یادم نمی آید تا به حال بیشتر از دو ماه، روی کسی یا چیزی تمرکز کرده باشد و حالا نتیجه اش را ببینید که چه شده است. البته شما که نمی بینید ولی من به شما می گویم که چه شده است.
تشکر: از همه کسانی که برای من زحمت کشیده اند، تشکر می کنم. ولی خصوصا از اولین کسی که اولین سی دی آلبوم جان بون جووی را به من داد که حالا نامش را نمی آورم. مرسی از این همه خاطرات خوب.
پی نوشت: همینطور که معلوم است، آذر ماه برایم زیبا و هیجان انگیز بوده است. امیدوارم سرمای پائیزی، همه چیز را خراب نکند.